میترسم
اگر از خدا فاصله بگیرم ......خدای من آینه ی قامت نمای زندگی منست . اما
نه ! نمیخواهم میان خود ودوست خط فاصل بکشم . حضور حضرت دوست عطرو طراوت
زندگی من است . صبر واستقامتی که او بر من آموخته تنها وسیله ی منست که
در نبرد روزگار باهیولای سرکش زندگی میجنگم . زندگی یعنی زیستن در نبرد باهزاران خصم ! زندگی یعنی قامت بلند آرزوهارا بردوش کشیدن در کویر !
زندگی یعنی بدنبال خانه ی دوست ره سپردن ...ودل را برشاخه ی سیب آویختن !
آری ! من از او هستم ومیخواهم بااو باشم ودرکنار او باشم . اندوه ناسروده
ام را ... غمهای گره خورده ام را دردامن او بیفشانم که ...او محرم راز
است ! مقدم پاکیزه ی ماهء مبارک صیام را ازصمیم قلب بتمام مسلمان گیتی بویژه مردم مسلمان افغانستان عزیز مبارکباد میگویم . طاعات وعبادات تان قبول . به آرزوی صحت وسلامتی کامل تان ! شنبه شام - 8 اگست 2009 برای نخستین بار شب شعربانوان افغان که به ابتکارودعوت صمیمانه ی انجمن همبستگی بامهاجرین افغان دراروپا وکانون فرهنگ افغان دراتریش بنایافته بود یکی اززیباترین وپرخاطره ترین شبهای فرهنگی برای بانوان شاعرافغان وعاشقان شعر بشمارمیرود. این شام زیبای شعر که به زحمات بی شائبه ی نام آشنای فرهنگی محترم آقای غوث الدین (میر) وهمکاران شان تزئین یافته بود فرصتی خوبی بود تا شاعرزنان افغان زیریک سقف که درفضایش عطر صفا ومحبت / شعر وترانه ودیدوبازدید قلم بدستان بمشام میرسید باهم باشند.محفل شعر به گردانندگی شاعره ی خوشنوا بانو فریباآتش صادق آغازیافت .مهمان ویژه که نقش داور را درین شام شعربه عهده داشت دانشمند محترم آقای لطیف ناظمی بود.درشروع پیامهای تبریکیه ومقالات فرهنگی توسط فرهنگیان والاقدر خانم نجیبه هوتکی - خانم سیمین مشرف - خانم همایوسفی - خانم ملکه سعید وخانم شهره قائم مقامی( اشتراک کننده ی افتخاری ازکشورایران) قرائت شد.متعاقبآ بانوان شاعر وعاشقان شعر وسرود هریک : خانم عزیزه عنایت - انجیلا پگاهی - صنم عنبرین - فریبا آتش - خالده نیازی- مژگان ساغر - مهرانگیزساحل - صالحه وهاب واصل - زرغونه ژواک - نظیفه یعقوبی - سلطانه وهاب - اشعارشانرا به آوازهای گرم وپراحساس خویش به سمع حاضرین درمحفل رسانیدند که با کف زدنهای ممتد و استقبال داغ روبرو شد. تقدیرنامه ها وسپاسنامه هاییکه ازسوی میزبانان محفل قبلآ درنظر گرفته شده بود توسط محترم آقای (ناظمی) ومحترم (اقای میر) به مستحقین آن اهدآ شد. محفل بااجرای کنسرت خانم زهره جویا وجوانان مستعد افغان دراتریش پایان پذیرفت ! عمرشریف ورامین شریف الیاس شهنا ...وتو که بمن عشق ورزیدن را آموختی ...پس چرانیاموختیم فراموش کردن را ؟ دوپرستوی تشنه بر فرازرودخانه ء عشق به پروازشدند رفتند...ورفتند اما تشنه لبان برگشتند چونکه آب بحر خشکیده بود ! 87 روز بیقراری دلم تنگ شده ازتکرار لحظه ها ! درصدای سکوت غرق شدم...و... اندیشیدم ازابتدای خلقت تا به روزهای نیامده ! لحظه ی عروس جاودانی دریا شدم وغرق به خواب چشمانت ... که از آب آبی تراند ! ولی مرا چه دخلی بچشمان تو ؟ به زلفات رفتم وشب شدم که ازشب سیه تراند ... رفتم بیاد دنیای بوسه هات که آنزمان تاستاره ها مرا ربودند! صدای پای بهاربگوش میرسد نازبو ها حدیث عشق مرا بگوش بهار ... زمزمه میکنند ولی مرا چه حاجت به بهار ؟ دلم تنگ است ازتکرار لحظه ها ... از 87 روز بیقراری... مراببخش ازین جرم بزرگ (دوستی) خسته ام من ... خسته ازسفردلگیر زندگی ! 87 روز بیقراری ... چون شبهای تار برمن گذشتند. مرا ببخش ! مراببخش ازین جرم دوستی !!! بتو ای باران بهاری وطن که موسم تولد وجشنت است پیامی دارم :) وقتی روی هرگل وسبزه...روی هرگلبرگ وشاخه ...روی هرخاکه ونیزار روی هرکلبه وخیمه ...روی هرتخت بام وکوچه اگر میباری وبرآنان بوسه میزنی بوسه های مراهم روی آنها بگذار...! ...بگذار بوسه های منهم بابوسه های تو همزمان پیوند بخورد ! بهارخنده زد و ارغوان شگفت ..... بهار بر همگان مبارکباد ! رویش دوباره ی طبیعت برعاشقان طبیعت مبارکباد! ***** سلامی به گرمی قلبهای امیدواران بهار ! سلام به قلبهای بیقرار غنچه ها ! سلام به سپیدی هر شگوفه وسرخی هرلاله ی وطن! سلام به موسم گل سرخ و میله ی نوروز! سلام به دختانی که با چنگ ودفچه سمنک میپزند! سلام برتولد نو... دنیای نو... و امید نو دربهاران ! زنان افغان چه درداخل وچه درخارج کشور متاسفانه تاهنوزهم تحت تآثیرخشونت های مردسالاری – خانوادگی و حتی اجتماعی قراردارند. آنان هنوزهم که سده ی 21 دردوران است ازداشتن حقوق واقعی یک زن محروم ومعجوزاند وهنوزهم زیرهمان قیدوبست های لفظی وکتکی مردسالاری – فشارهای خانوادگی – منطقوی واجتماعی وفشارهای جانگداز روانی که ثبوت برجسته تری ازخودسوزیهای آنان نخواهیم داشت بسرمیبرند. بنآ فعلآ گنجایش آن نیست تا زنان افغان ازهشت مارچ استقبال کرده و آنرا جشن بگیرند چون فاصله بین زن افغان تا به هشت مارچ هنوز 70 سال دیگرباقی مانده . لذا زنان افغان روز هشت مارچ را زیراسم روزجهانی زن گرامی میدارند . شاید پس ازهفتادسال که زنان افغان ازحقوق واقعی ومزایای این روز مستفید گشتند میتوانند این روز فرخنده را بنام روز آزادی شان اززیر یوغ بیدادگر خشونت برای خویش جشن بگیرند . زنده باد آزادی زنان ! عزیزانم سلام ! اول اینکه همه تانرا دوست دارم ! دوم اینکه ازفردفردشما اظهارامتنان وقدردانی نموده باآنکه دروازه این دلخانه را بسته بودم بازهم شما دوستان دق الباب کرده ومراتشویق به دوباره آمدن دردنیای وبلاگ کردید .اینک دختری ازشهرشب باخاطراتی چند ازدیار سکوت وتنهایی دوباره درجمع شما دوستان پیوست که خاطرات رایکی پی دیگر بخوانش شما هم میهنان وهم زبانان قرارخواهدداد . ای اشک ! بیرون آ !...ودرگریبانم بریز.دلم خیلی گرفته. سوگند بر زلالی توکه امروز فقط تنها بتو نیاز دارم. بیا وبدادم برس ! ازین دنیا ومردمانش خیلی شکوه دارم. وقتی نشه ی مستی زیر پوست آنان خانه میکند زمانی که دود تاریک غرورچشمان شانرا کور میسازد چرا آگاهانه ولی باچشمان بسته هرروز دل هزاران دلدار را میشکنند؟ منهم یکی ازآن شکسته دلانم ! که باربار این دل شیشه ی ام شکسته وشکسته ...چراباید جغد افسردگی همیشه بربام زندگیم آواز دهد؟ آیا کلمه ی به اسم نشاط نمیتواند حداقل یکبار مستقبل راه زندگیم باشد؟ این دل شکسته ی من فریاد میزند: هزاران دل را به ماتم خواهم نشاند. هزاران گل شاخه هارا از بوته جدا کرده در کوره های آتش خواهم سوزاند.فریاد را درگلوها برای همیش خفه خواهم ساخت و آسمان را باآن عظمتش فرش روی زمین خواهم ساخت تاباشد که ذره ی ازخشم یک دل شکسته را احساس کنند. شگفتن گل صدا ندارد شکستن دل شفآ ندارد . پرسید : چقدردوستم داری ؟ گفتم : به اندازه ی خوشی های دنیا ! گفت : خیلی کم است ! گفتم: پس به اندازه ی غم های دنیا ! سکوت کرد گویا ازپیوند کلمه ی (غم ) کنار (دوستی) رنجید ... بابیچارگی گفتم : چکنم منی فرودست ؟ چونکه چیزی را به اندازه ی بزرگی غمهای دنیا ندارم ! تو کیستی ؟ خود؟ویا جسم شیشه ی سرتاج خیالاتم ؟ فقط تویی که درددلم رادرمان شوی پس بیا ! زنی ازعقب میله های آهنین زندان خشونت ازافغانستان فریاد میزند > من آن زن افغانم که شنیده ام روزی دارم بتاریخ ۸ مارچ ! یعنی چه ؟؟ من که به چهاردیواری رنج اسیر وبه حلقه ی شوم خشونت پا به زنجیرم ! من از مزایای این روز بیخبرم ...ولی تو ای خواهری که این روزرامیشناسی خواهری به زندان نشسته ات را نیزازبندها آزاد کن ! دست ما کوتاه وخرما برنخیل پای مالنگ است و منزل بس دراز ای ساکن شهرخیال من ! بیا... بیا تا ازگرمای نفسهایت هیکل سرد تنهاییم آب شود ....! *********************** آنجا که درد است ...همانجا (شعر) است. آنجا که زندگی - تکرار مرگ است... همانجا (عشق) است . اما کس چه میداند که همین... تمناهای زندگیست ؟ اگرمن خدابودم : ...ای آفتاب سعادت !ترانبخشیدم .وقتی آن زن افغان بتو ضرورت داشت -طلوع نکردی . ای لحظه ها! هرگزنخواهم بخشیدتان! زمان ظلم وستم برزن افغان ...به کندی میدویدید - ای خوشی ومستی ! شماهم درقطارنابخشیدگان خواهیدبود- به ضرورت هنگام زن افغان ...که بیقرار دیده برره تان دوخته بود ...درش رانکوبیدید - ای مرد ! ترا که هیچ نمی بخشم! جسم ظریف زن افغان...زیر شلاق هایت ...خیلی خسته شده ! ای فرزند ! توهم نابخشیده خواهی ماند ...وقتی مادرت صدات زد ...بیشرمانه (اوف) کشیدی ! حال آن زن خفته است آرام ...آرام وراحت ازرنج ودرد ...بیباک ازشلاق و اوف ....آسمانش سقف چکان گلی - وزمینش برف است ! بیباک از برف وچکک ...بگذاریدش بخوابد...اوخیلی خسته شده ...حال ای آفتاب خوشبختی ! هرقدر داغ میتابی بتاب! ای خوشی ها ! باهرشتابی که دارید بیایید دیگراو محتاج نیست . ای بلبلان ! هرچه ترنم دارید نجوا کنید...نوای روانبخش شما ...دیگر دروی اثرندارد! چون خستگی تن آن زن ...خیلی بیشتر ازآنست که شما ازخواب بیدارش کنید! پس بگذاریدش ! که خیلی راحت خفته است ! بادوستان همدلم قرار گذاشته بودم که دیگر پست های حزین را بخوانش شان قرار ندهم - ولی نتوانستم .ناشادکجارود که شاد شود // ازقیدوبند رنجها آزاد شود .ای هموطن ! ای همصدا ! وقتی شاهد گریه های اطفال معصوم افغانستان که از طرف دولت اسلامی ایران ردمرز شده اند وبرف سرد وظالم فرش راه شان شده ازطریق تلویزیون جهانی آریانا شدم دیگرنتوانستم شاد باشم وشاد بنویسم .قطره قطره اشک شدم وذره ذره آب ! خواستم چند سطری بنویسم تا بدین طریق بتوانم چیزی را بنام (نوشته) همراه وهمصدای اشکهایم داشته باشم : های های جناب آیت اله ها ! به فریاد یخ زده ی اطفال معصوم وردمرز افغان گوش دهید !!! شما امروز شهادت امام حسین نواسه ی پیامبرخدا را عزا گرفته اید آیا میدانید که همان حسین رحم وشفقت داشت ؟ امروز درین سوگواری حسین (ع) - درین ایامی که زمین ودرودیوار شهر هرات شاهد سردترین ایام زمستان زیر- ۱۶ درجه است خود نیز میگیرید چونکه جایی درآغوش ندارد تا به گرمی اش- این معصومین ومظلومین را پناه دهد.کجاست آن غریب نوازی شما که اولاده ی حضرت رسول خدارا بنام امام رضای (غریب) میپرستید ؟ بس کنید ! دیگر دست ازین بیرحمی بردارید ! امروز افغانستان شاهد دوعاشورااست وما افغانها دوعاشورارا به نوحه نشسته ایم. اشکهای سرد آنان را که در باطن سوزوآه دارد ببینید ! نشود که روزی همان اشکها - بحری شود که جابرین و ظالمین درآن غرق گردند وبرای نجات شان نه کدام ساحلی باشد ونه کدام ناخدایی ! فریاد یخ زده ی این کودکان مجبور- آتش سوزنده ی درخود نهان دارد نشود که همان ( آتش دوزخ ) باشد برای سوختاندن ظالم واجر ظلمهای او !!! دروازه این غمسرا را بامحبت کشوده اند و اکثرآ مرا توصیه نموده ونظرات پرلطف شان را نوشته اند که : من باید از غمها نه بل ازخوشی ها بگویم وبنویسم و...اما من خود درحیرتم که هرباریکه قلم بدست گرفته ام تا احساسم را به رشته ی تحریر درآورم ازآن سطور دلخور آفریده شده... واین بار به دوستان عزیز وصاحبنظرم وعده میدهم که دیگر غم نویسی ها را کنار گذاشته و داشته های را به خوانش شما دلداران ادب قرار دهم تا لااقل اندکی آهنگ شاد رامحتوآ باشد (گرچه تااندازه ی مشکل است چون دست خودم نیست تاآندم - یک رباعی و یک کوتاه سروده... فدای حوصله مندی شما ! مهرانگیز ای نازنین بگو که تمنای کیستی ؟ دلبرده ی کی - زیب غزلهای کیستی ؟ دردفتر غزل ودل واژه های عشق تصویر یک حکایت زیبای کیستی؟ قسم به بنیادگر اشک ولبخند که آب چشمانت را باآتش لبانم خشکانیده - وگل لبخند را در جنت سرخ لبانت میکارم ! ایام عید سعید اضحی را برای تمام دوستانی که بامحبت این دلخانه را میگشایند و همچنان برای هموطنان عزیزو عموم مسلمانان جهان صمیمانه تبریک میگویم . ...ویکباردیگر شاید هم برای آخرین بار... چون عابری از کوچه خیالاتم گذشت......و آن لحظه من به تپش های قلب خود سوگند خوردم که دیگر دروازه دل را برایش نگشایم ! مینویسم تا نگیریم ...وخود میدانم که نوشته هایم همه بی ریشه اند و بهانه برای نگریستن! ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ آه ای دنیا ! بگو دیگر چه میخواهی ؟ هزاران قناری خاموش درگلویم خفه کردی توازجریان من بی پروایی ...ومن از انجام تو بیخبر ! بامن که چه ها نکردی ؟ بگو دیگر چه میخواهی؟ عشق من افسانه نبود اما چه افسوس که درمیان خاطرات افسانه اش ساختی! مرا درکوچه های ناکجا به دنبال پری ِ ازبال آرزوها رها کردی بگو دیگر چه میخواهی؟ دلهای پرارمان سکوتی دارند سکوتی بالاتروپرغوغاتراز فریاد! و تو از فریاد وارمان بی خبر ...آسمان را هم میگیریانی که اشک هایش به مهمانی پنجره های کلبه ام میاید زمین رامیشگافی وهزاران ناشگفته گلهارا به سان گل شمشاد همبستر خاک میسازی بگو دنیا بگو ! بگو دیگر چه میخواهی ؟ ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ به خواهش یکی ازدوستان خوبم - طرح کوتاهی راکه دوسال قبل درمورد بهترین وارزشمندترین موجود روی زمین (مادر ) نوشته بودم وبه سایت (مادر ) هم چاپ شده بود اینجا گذاشتم تا بامرور این سطور شکسته - لحظاتی چند عبادت مادر را نموده باشیم : مهرانگیز گفتم :مادر ! گفت : جانم ! گفتم: درد دارم! گفتا : بجانم ! گفتم : خسته ام ! گفت : پریشانم ! گفتم :کجا بخوابم ؟ گفت : روی چشمانم ! گفتم : گرسنه ام ! گفتا: بخور نانم ! ...و یکبار هم نگفتم : ای مادر! من خوبم - خوشم -شادم ! همه اش از درد گفتم - همه اش از رنج گفتم .ای وای بمیرم برایت مادرمن ! هیچکس تنهاییم را حس نکرد (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`• ببخش مرا که درآب - آتش زدم ببخش مرا که یک - دو قدم تا سکوت را ندیدم ببخش مرا که لاله ها را پرپر کردم ببخش مرا که مفهوم ژاله سبز را ندانستم ببخش مرا که قطرات باران را نبوسیدم ببخش مراکه زیبایی دنیایت را ندیدم ببخش مرا که چشم نبستم و...دست نکشودم ... تا رنگها را دراختیار روح قرار دهم تاکه روح ازآن کهکشانی سبز میساخت ..ویاشاید آفتاب آبی ویا هم سنگهای نرم ورنگین تراز رویا ! ببخش مرا که پرنیان واژه هایت رااحساس نکردم ببخش مرا که ازترس ازدست دادنت زیرسایه بودن ء دستان مهربانت را ندیدم آخر اینهمه اقتضای عشق بود ... اما من ندانستم پس نگارا ! ببخش مرا... چونکه من زبان عشق را بیگانه بودم ! بشنو همسفر...! این ره نا انجام ما منزلش کجاست ؟ به یک بن بست کور...؟ ...ویابه آسمانی که درزبان سکوت ستارگانش ندای خدا نهفته است ؟ گرمترین وصمیمانه ترین تبریکات به پیشواز عیدسعید فطر حضورفردفرد دوستان مهربان - هموطنان نازنین و...ویژه مسلمانان جهان ! ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ میگویند: (شبنم) اشک گل است ولی اشکهای من درگریبان تصویریست ناتمام... از قاب شکسته ی (هدیه )ی زندگی... طاعات منکران محبت قبول نیست صدبار گربه چشمه ی زمزم وضوکنند زهوشیاران عالم هرکه رادیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد مگررسوای عشق ازمردم عالم غمی دارد که عاشق گشتن و رسواشدن هم عالمی دارد یکدست به مصحفیم ویکدست بجام گه نزد حلالیم وگه نزد حرام مائیم درین گندم ناپخته - خام نه کافر مطلق - نه مسلمان تام برخیزوبیا که حجره پرداخته ام وزبهرتو پرده ی خوش انداخته ام بامن به شرابی و کبابی درساز کین هردوزدیده وزدل ساخته ام کیم من ؟ یک غروب بی طلوع آشفته ی ازجنس جنون آواره ی ازدیارتردید قاصد لحظه های تلخ سطوری از اوراق تنهایی غرش ابرسیاه وبی پناه تابشی از جنس غروب ساحلی بی دریا... همصدای اشک... همزبان غم... همنوای درد... پرفریادترازسکوت بغضی ناترکیده غروبی درطلوع... زاده ی ایام سرد وسکوت یک فریاد بی صدا... یک پیدای ناپیدا ! درد بی درمان عشق آری! من یک غروب بی طلوع ام ! به ستاره ها راز دل گفتم تا که ازروشنایی جهانتاب خویش اندکی روشنی درمسیر تاریک راه زندگیم بپاشند - گفتند : قسم به عطر گندم که تاآن بالا ها بمشام مان میرسد روشنی مان درجاده سیاه زندگیت جلوه ء نور کمتر دارد ! به مرد مذهبی سفره دل گشودم تا باشد که ازکتاب مقدس خویش رهنما ونور پرداز سفر ناکجای من شود... گفت : سوگند به فسق زمانه که زدودن مهر سیاه وعمیق از سرراه زندگیت ازحوصله کتاب مقدس بیرون است ! شاعررا گفتم تااز لابلای سطور امیل گونه ی اشعار و واژه های صدف چین سروده هایش کلمه ی را بنام روشنی برره سیه و نامعلوم سفر عمرم آشنا سازد - گفت : قسم به فساحت سرزمین شعر- که چنین واژه ی در دیوان ندارم ! پس به کی رو آرم ؟ به کی بگویم ؟ و کی را بجویم رهنمون روشنی راه خود ؟ بالاخره خود هم ندانستم که زمانه از من چیزی میخواهد ؟ ...ویا من اززمانه ؟؟؟ - الف - آری! شبی که باتو سحر شد: آواز دل انگیز موسیقی را... از نفسهای تو شنیدم ... گرمی گرمتر از آفتاب را... در آغوش تو یافتم ... درخشش ستارگان را... درچشمان تو دیدم ! گهگهی شب سیه رو... زیبایی میافریند ...و افسوس سیه پرده اش ازروی زیبایی ها برچیده شد ! ومن ماندم ... ...و محفل تنهایی ! درافق روشن نگاه ها... سایه ی بیرنگی ام ! درکوهستان محبت ... شکسته سنگی ام ! پس ای زمان ! دل را بیاموز ... زندگی کردن را ... زندگی دادن را ! الف... زیر آسمان نیلی درختان سربه فلک کشیده شاخ وبرگ خویش را ازدوکنار رودخانه عاشقانه بهم آمیخته بودند گویی ازخندهء آفتاب روی آب دریا حسادت میکردند زمزمه ی موج رودخانه نغمه سرای طبیعت شده بود... وما هردوآنسوی آب بیخبرازآنهمه جلوهء طبیعت ...زیباتروعاشقانه ترازآنها باهم آمیخته بودیم .......... - الف - ایکاش کلمه ی جدایی هرگز نمیبود...حال که است پس : خداحافظ ای سرزمین سبز احساس ! خداحافظ ای یارشبا خفته دریآس ! خداحافظ ای حس زیبا - حس پرواز - که مارا میبری تا گلشن راز ! خداحافظ ای دوست آیینه انداز! خداحافظ ای زادگاه بلبل وناز! خداحافظ ای صبح - ای صبح منور - .......که کردی حیرت آیینه را تر ! ...وعشق و جنون است مرا همسفر! نوشته شده در: دوران مظلومیت واسارت افغانستان در چنگال سیه اندیشان ! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ماهی را پرسیدند : چه رادوست میداری ؟ گفت : آب را - بی او من هیچم - من نیستم ! شمع راگفتند : چه رادوست میداری ؟ بگفت : پروانه را ! تنهااوست کز بهرمن میسوزد ! بلبل را پرسیدند : چه رادوست می داری ؟ بگفتا : باغ را ! باغ خانه ء منست - درفضایش ترانهء منست! مادررا پرسیدند : کی رادوست میداری ؟ جوابداد: اینهم ( پرسشی ) است ؟ فقط فرزندم را !!! شب را پرسیدند : چه رادوست داری ؟ بگفت : مهتاب را ! اوست که با اینهمه سیه رویی من - بازهم بامنست ! شبنم را پرسیدند : چه رادوست خواهی داشت ؟ بگفتا : گل را ! مگر نمی بینید که هر صبح برویش بوسه ها نشانده ام ؟ مجنون را پرسیدند : کی رادوست میداری ؟ بانیشخند به پرسشگران بدید..... و بی جواب قدم دربیابان نهاد ! انسان را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟ بلادرنگ ازهمه زودتر جواب داد : آزادی را ...آزادی را ! زندگی یعنی آزادی ....آزادی یعنی زندگی !!! ****************** انتخاب من برای شما ...نه ! فراموش نخواهی شد.....هرگز فراموش نمیشوی زیرا که تو پیامبر دلهای عشق پرور : حافظ - مولانا - رهی - بودی .ای بلبل خوش الحان شرق ! ای آنکه خوشی و هم رنج زندگی را زیباتر ودلپذیرتر حلاوت میکردی وبه زمزمه میگرفتی . تو بودی که احساس و رازدل آن بزرگمردان دنیای شعر را به رشته ی حدیث موسیقی کشانیده و دلاویزتر به تلاوت گرفته بودی . دیگر باغ موسیقی افغانستان بلبلی را بنام تو ندارد وهیچگاه نخواهدداشت - ترا هرگز فراموش نخواهیم کرد ای بلبل بوستان مشرق زمین-ای جوان ناکام که فقط ۳۳ بار نوای میله نوروز بگوشت آشناشد - ای الماس شرق - ای افتخارافغانستان - ای احمدظاهر شهید : روحت شاد - یادت جاودان - و صدایت تاابد ماندگار گوشهای دل هنردوستان و عاشقان باد . -------------------------------------------------------------- کاروان دنیا فصل سبزبهار را درروی زمین پیاده کرد- تمام کائنات باهمه شوق ودلبری شروع به جلوه گری نمودند - آنگاه (بهارگمشده )ی منهم برای لحظه ی چند مقابل چشمانم جلوه گرشد - همی داد زدم : ای بلبلان ! شمارا به دلنشینی آوازتان سوگند ... ای امواج خروشان دریا ! شمارا به تلاطم چشمگیرتان سوگند ... ای گلهای بی مثال ! شمارا به ظرافت شگفتن تان سوگند ... آی مردان خدا ! شمارا به عبادات وجانماز تان سوگند ...آی آتش پرستان ! شمارابه پاکیزگی شعله های آتش تان سوگند ... ای بت پرستان ! شمارا به ظرافت خدایان تان سوگند ...ای مردان مسیح ! شمارا به سکوت فریادگر خانه ء عیسی ء تان سوگند ...لحظه ء چند خاموش باشید وبگذارید تامن بهار گمشده ء خودرا که برای - لمحه ء - کوتاهی نزدم است باچشم دل بنگرم - و فریاد قلبش را درون سینه ء خود بشنوم . چونکه صدای قلب او زیباتر ظریفتر و شنواتر ازنوا های شماست ! بتو می اندیشم ! بتو ای (غزل) سبز بهار بتو ای قدح گلگون شراب بتو ای نرم تراز حریر شب دوش نخفتم حکایت باصبآ داشتم صبحی که دیدارتو درپی داشت سرشک شوق بچشمان خسته ام بسته بود درگلستان خیال خود بتو میاندشیدم بتو ای (مرسل) پرعطر چمن پیره مرد باغبان را گفتم: ای باغبان ! بگذار مرادرباغ ... روی گلهای باغت - رخ یار من نهفته است بگذار (شبنم) گلهای باغت را بالبان تشنه ی خویش زروی (مرسلت) برچینم !!! زنده ام برای( او)ی که ...( برایش میمیرم) آری بخدا میمیرم ! زمانی برای بودنم - زندگی داد ... وحال جان می ستاند دیگر بس است ! نه اشک است ونه آه و نه فریاد ! چشمانم زبی اشکی - اشک میریزد قلبم زایستادنش - ضربان دارد دلم ازسکوت بجان آمده ...وفریاد میزند : بازهم زندگی کن ... برای ( او) ی که - برایش مرده ی ! ************************************ همه جا قصه ی دیوانگی مجنونست نیست کسی راخبرکه حال لیلی چونست؟ از دور ... بسیار دور ... آنطرف ابر ها ستاره گکی پهلوی ستاره ی چوپان بسویم چشمک میزند ...ومیگوید : تپش دل را بگو : ایستادشو !!! ...که منزل رسید ! 
از زیبایی ها دنیایی آراسته بودم
زمانیکه شبهای سفید( الستر) دردل تاریک رخ
سوم سیه شدند
همان اشکها دوباره تنهایم نگذاشتند ومرا همدم و
همراه شدند
پس :
بدیدن من اگرمیایید باچتر بیایید
...باران بسیار است .![]()

![]()

![]()

![]()

خوشیها ...که چراعمرشان اینقدرکم است... از
زیبایی طبیعت که رازش درچیست... ازینهمه بیرنگی هاییکه درخون
انسان پیداشده ...از لبخند زیبای انار که دل بیچاره اش چقدر خونین
است...ازکوچ جاودانی عشق واقعی ازسرزمین دلها...
ازینهمه صبری که خداوند دارد...از چراها ونمیدانم هاییکه دردلم طوفان
کرده ....کسی ازفردا چه میداند ...? نمیدانم
وبسا پرسشها تپش ها وتلاطم های دیگر که دردل بیکسم موج میزند
وپاسخ همه یشان همانا نمیدانم است...اما قلم
یاری نوشتن را نمیدهد چون امروز قلم به
پاسخ دادن اینهمه سوالات اشفته عاجز
مانده . پس به یک سلام برای
شما عزیزانم اکتفا میکنم که ان سلام را
از چند شاخه گل به ارمغان گرفته ام .
س = سنبل
ل = لاله
ا = اقاقیا
م = مرسل![]()
![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

مابه خانواده خود 9نفربا9کله و9خواست زندگی میکنیم .نام خدا9سرعیال استیم >خودم یک > خانمم 2> خدازیادکندوکم نی 5 تاگک اولادهای قدونیم قد. اصلآ ماخوهمین 7نفرک استیم لاکن والده پیروضعیرم باهمشیریم که تاهنوزهم ازدواج نکرده یکجادریکی ازمنطقه های شهرماسکونت دارند که متآسفانه هیچ افغان به دور وپیش شان نیست ازین سبب ماه سه یاچاردفعه هردویشانه برای 2یا3 شب بخانه خودما میارم .شکرخداکه هرچیزدارم مگربه قسمت نخریدن تلویزیون زیاد اشتباه کردیم.دگه افغانها نام خدا هوشیاربودند وسه سه پایه تلویزیون به خانه های خود خریدند .یکدانه ازتلویزیونهای کلان وشیشه چپات به خانه مهمان شان .یکپایه تلویزیون به خانه های خواب شان ویک یک پایه تلویزیون هم به اطاق اولادهای شان است.مگرمه بدبخت هم کاشکه زیادمیخریدم چراکه حال وروزم چنین است > عصروقتیکه مانده وذله ازکارمیایم نام خداسروصدای اولادها " چیغ زدن بلندترمادرشان بالای آنها ولبک ولنجکش طرف مادروخواهربیچاره مه " نق نق مادرسرسفیدم توآم باسرفه های گوشخراش و پرگویی های همشیریم که نام خدا صدایش توپ چاشت کابل ره بیاد آدم میاره . همه صداها باهم میشوند ومسله ی تلویزیون اینطورشروع میشود > (خودم) .او بچه خواندنهای غربی سرت رابخورد 24 ساعت غربی میشنوی .ببین که ده خبراچه میگه انتخابات است کی میبره ؟ (پسربزرگم بالهجه شکسته فارسی وآلمانی) خو کی میبره اونو اونو کرزی میبره.(همشیره ام) الله خدانکنه .دگه ده افغانستان نه آبادی ماند ونه آرامی ونه پیسه .همه گیشه به جیب خود وقوم وخویش خودکرد .(خانمم)> هرچه که است ازطالبان کرده خوب است (خودم) نام شانه نگیراوزن . خداتخم شانه نمانه (وبازهمشیره ام روبه خانمم کرده مثل همیشه گپش رابی جواب نمیمانه : سگ زرد برادرشغال . به وقت دیگرایش خو اینقدر گدایگر زیاد نبود .مردم اگه که بسیارغریب بودند بازهم یاجوالی گری میکردن یاکراچی کش بودند ویا مجاورزیارتها . (مادرم): قران خصم جان کرزی شوه این دخترکای معصوم چی گناه دارن که مردهای خداناترس اوناره میبرن وبه حق شان خراب ترین ظلمه میکنن کرزی خو یکنفر شان ره هم دستگیرنکرد.تااینوقت که اولادها ازموقع استفاده کرده وبایکدیگر دردنیای موسیقی و گپ زدن استند دختر 14 ساله ام چیغ میزند> اوگاد ! اینا چقدرپولیتیک(سیاست) میفامن .بانین که مه یک دی وی دی نو اکشی کماره آوردیم. مادرشان >بدکدی .بان که سریال دولهن تیرمیشه .مادرم> خاک ده سردولهن کتی لب ودهن دوختگیش . پسر 7 ساله ام باچیغ های بلند . من پلی ستیشن میخام پلی ستیشن پلی ستیشن .نی خبرا ... ناین موزیک ...نی دولهن...نی فلم اکشی...! بالاخره دختر2 ساله ام دودست خودرابه دوگوش خودگرفته ودهن راتاآخر بازکرده وباتمام قدرت چیغ های پیهم میزند.واضحست که دویاسه تاتلویزیون دگام بخرم اگرنی وضع ازین بدترخواهدشد .
![]()
![]()

عزیزان فرهنگیم با سلام ویکدنیا محبت برشما ! سطوری رازیر اسم (کاش میشد) برای شما تهیه دیدم و ضمنآ صلاح دانستم تا غزل زیبا موزونی را که استاد عالیقدرمان محترم ظریفی صاحب درادامه آن درکامنت نوشته اند برای شما بنویسم تاازخواندنش طوریکه من حظ بردم شما هم لذت ببرید
کاش میشد...
کاش میشد که فریاد های خاموش واقعآ شنیده میشد.
کاش میشد واژه عشق درقلب عاشق صادقانه تفسیر میشد.
کاش میشد که ازچشمانم ترانه زندگی آموختن بخوبی خوانده میشد.
کاش میشد هوسبازان میدانستند که معنی اصلی زندگی عشق است ...نه هوس!
کاش میشد که چشم ها بارانی نمیبود.
کاش میشدکه بجای تفنگ دردستها قلم میبود.
کاش میشد دیگرپاهای برهنه ی پسر آن زن کالاشوی بی پاپوش نمیماند.
کاش میشد که والدین اشک خونین ماتم را بخاطر تجاوز جنسی به فرزندان شان نمیشناختند.
کاش میشد که فرزندان معنی واقعی دوکلمه ی مقدس( پدر ومادر) رامیدانستند.
...وکاش میشد منشه ی آن اشکی راکه همیشه ازچشمانم جاریست میشناختم!
28اگست 2008 مهرانگیزساحل (آلمان)
عشاق بدان ناله نوای دیگری داشت
یا کاش ز تفسیر غم عشق به صدقی
معنی محبت به جهان هم ثمری داشت
در لذت دیدار تفاهم بدو چشم است
لبهای زمان تاکه سخن را خبری داشت
ای وای! هوس معنی عشق است درین شهر
آلوده نگاهان نه زمعنی خبری داشت
با رانی اشکم به تمنای خیال است
تا کام قلم بر سرانگشت سری داشت
اگشت تفنگی، به قلم طعنه همی زد
وان نعش بخون خفته زمردن خبری داشت
با پای طلب کفش تمنا چه خیال است
تا خار مغیلان به یتیمان هنری داشت
با ظلم ستم پیشه تجا وز شده افزون
با شعلهء آه، آتش دل را شر ری داشت
مادر و پدر قدسیت جامهء عمر اند
تا حر مت فر زند بدان یک نظری داشت
ایکاش بدان قطره که از چشم من افتد
در ساحل مهرم به جهان بحر وبری داشت.
28 اگست 2008 کشور فنلاند حضرت ظریفی![]()
چنانت یافتم که خواسته بودم...
خسته ...زاروافسرده !
گویی دعای شکسته دلان مستجاب شد!
***************************
ای بیوفا چرا هوایت گرفته است
نالیده ی چنانکه صدایت گرفته است
امروز بی نهایتت آواره یافتم
شکرخداراکه دعایم گرفته است
![]()
![]()
![]()

کیستی تو ؟ داستان بیان نشده ی کتاب ارزو ؟
ویا؟ نوای خاموش قلب عاشقم ؟
توکیستی ؟ شکست فریاد غم درسکوت زندگی ؟
هرکه استی بیا......
بیا...ولی احتیاط کن !
که درچشمان پرغزل میایی
من که اسیربودن دربند زلفانت رامیخواستم
چرا مرا دربندغم ها سپردی ؟
حال بیا
بیا تا سربدامانت گذارم
های های سر کنم
ای سرتاج خیالاتم !
سینه ی این کاغذ نازک
برداشت داستان غمم را ندارد
...بیا وبرگریه های دلم چادر بینداز !![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
).![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_*** ***
_***__هیچکس تنهاییم راحس نکرد***
__***___________________***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |















