پرسید : چقدردوستم داری ؟ گفتم : به اندازه ی خوشی های دنیا ! گفت : خیلی کم است ! گفتم: پس به اندازه ی غم های دنیا ! سکوت کرد گویا ازپیوند کلمه ی (غم ) کنار (دوستی) رنجید ... بابیچارگی گفتم : چکنم منی فرودست ؟ چونکه چیزی را به اندازه ی بزرگی غمهای دنیا ندارم ! تو کیستی ؟ خود؟ویا جسم شیشه ی سرتاج خیالاتم ؟ فقط تویی که درددلم رادرمان شوی پس بیا !
![]()

کیستی تو ؟ داستان بیان نشده ی کتاب ارزو ؟
ویا؟ نوای خاموش قلب عاشقم ؟
توکیستی ؟ شکست فریاد غم درسکوت زندگی ؟
هرکه استی بیا......
بیا...ولی احتیاط کن !
که درچشمان پرغزل میایی
من که اسیربودن دربند زلفانت رامیخواستم
چرا مرا دربندغم ها سپردی ؟
حال بیا
بیا تا سربدامانت گذارم
های های سر کنم
ای سرتاج خیالاتم !
سینه ی این کاغذ نازک
برداشت داستان غمم را ندارد
...بیا وبرگریه های دلم چادر بینداز !![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



