پرسید : چقدردوستم داری ؟
گفتم : به اندازه ی خوشی های دنیا !
گفت : خیلی کم است !
گفتم: پس
به اندازه ی غم های دنیا !
سکوت کرد گویا ازپیوند کلمه ی (غم ) کنار (دوستی) رنجید ...
بابیچارگی گفتم : چکنم منی فرودست ؟ چونکه چیزی را به اندازه ی
بزرگی غمهای دنیا ندارم !
نوشته شده در تاريخ 16 Apr 2008 توسط مهرانگیزساحل
|

تو کیستی ؟ خود؟ویا جسم شیشه ی سرتاج خیالاتم ؟
کیستی تو ؟ داستان بیان نشده ی کتاب ارزو ؟
ویا؟ نوای خاموش قلب عاشقم ؟
توکیستی ؟ شکست فریاد غم درسکوت زندگی ؟
هرکه استی بیا......
بیا...ولی احتیاط کن !
که درچشمان پرغزل میایی
من که اسیربودن دربند زلفانت رامیخواستم
چرا مرا دربندغم ها سپردی ؟
حال بیا
بیا تا سربدامانت گذارم
های های سر کنم
ای سرتاج خیالاتم !
سینه ی این کاغذ نازک
برداشت داستان غمم را ندارد
فقط تویی که درددلم رادرمان شوی
پس بیا !
...بیا وبرگریه های دلم چادر بینداز !
نوشته شده در تاريخ 3 Apr 2008 توسط مهرانگیزساحل
|

