
ای ساکن شهرخیال من !
بیا...
بیا تا ازگرمای نفسهایت
هیکل سرد تنهاییم
آب شود ....!
***********************
آنجا که درد است ...همانجا (شعر) است.
آنجا که زندگی - تکرار مرگ است...
همانجا (عشق) است .
اما کس چه میداند که همین...
تمناهای زندگیست ؟
اگرمن خدابودم : ...ای آفتاب سعادت !ترانبخشیدم .وقتی آن زن افغان بتو ضرورت داشت -طلوع نکردی . ای لحظه ها! هرگزنخواهم بخشیدتان! زمان ظلم وستم برزن افغان ...به کندی میدویدید - ای خوشی ومستی ! شماهم درقطارنابخشیدگان خواهیدبود- به ضرورت هنگام زن افغان ...که بیقرار دیده برره تان دوخته بود ...درش رانکوبیدید - ای مرد ! ترا که هیچ نمی بخشم! جسم ظریف زن افغان...زیر شلاق هایت ...خیلی خسته شده ! ای فرزند ! توهم نابخشیده خواهی ماند ...وقتی مادرت صدات زد ...بیشرمانه (اوف) کشیدی ! حال آن زن خفته است آرام ...آرام وراحت ازرنج ودرد ...بیباک ازشلاق و اوف ....آسمانش سقف چکان گلی - وزمینش برف است ! بیباک از برف وچکک ...بگذاریدش بخوابد...اوخیلی خسته شده ...حال ای آفتاب خوشبختی ! هرقدر داغ میتابی بتاب! ای خوشی ها ! باهرشتابی که دارید بیایید دیگراو محتاج نیست . ای بلبلان ! هرچه ترنم دارید نجوا کنید...نوای روانبخش شما ...دیگر دروی اثرندارد! چون خستگی تن آن زن ...خیلی بیشتر ازآنست که شما ازخواب بیدارش کنید! پس بگذاریدش ! که خیلی راحت خفته است !

