
اشک سرخم دامن سیاه شب را ترکرد . آه سردم فضای
گرم کلبه ی دل را به سردی کشید . اشک وآه !
این اشک وآه بامن چه رشته ی دارند ؟ نمیدانم!
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
باکوله بار یآس..
مسافرخسته ی بودم ...
اشک آسمان فرش راهم بود !
میرفتم ...تا به جایی پناه ببرم
کجا ؟ نمیدانم ...
شاید نزد خدا !!
نوشته شده در تاريخ 8 Dec 2006 توسط مهرانگیزساحل
|

توکیستی ؟ جسم شیشه ی ( سرتاج خیالاتم ) ؟ توکیستی ؟ داستان بیان نشده ی کتاب آرزو ؟ توکیستی ؟ فریادعاشقانه ی قلب عاشق نوازم ؟ تو کیستی ؟شکست فریادغم درسکوت زندگی ؟ هرکه استی بیا . . . ولی احتیاط کن ـ که درچشمان پرغزل میایی ! من اسیرشدن دربند زلفانت میخواستم - مرا درقیدغمها ببستی . . . حال بیا تا سربدامانت گذارم . . .های های های سرکنم - ( سرتاج ) من ! این کاغذ کاغذی . . . برداشت داستان غمم ندارد . . . بیا وبرگریه های دلم چادر بیانداز !
نوشته شده در تاريخ 1 Dec 2006 توسط مهرانگیزساحل
|
