تبليغاتX
شبی درساحل
شبی درساحل

میروم برای یک ملاقات تخیلی وزیبا . به زیبایی عروس آراسته ی شعر . به لطافت رویای دست نخورده ای یک محبت . رفتم ...دعایم کن تا دردنیای خیالات خیلی عمیق فرو روم وباز نیایم .ازدنیای واقیعت خسته ام این دل از دنیای واقیعت خسته شده ومیرود تا دردنیای خیالات پرواز کند. راستی این دل چه میخواهد ؟

نوشته شده در 15 Sep 2006ساعت توسط مهرانگیزساحل| |

بیماران محبت دوای بیماری شانرا

( درد ) نام نهاده اند...

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

مگو رشته ای مارا وصل ناجایز

که ما

ازنخل لیلی ومجنون

ریشه ای دزدیده ایم

وزپیوند و وصل تخیل

دوفرزند ملکوتی بجا گذاشته ایم :

   شعر و محبت !!!

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

پاسبان عشق

درسرحد هستی

دستان مارا

با زولانه ای آهنین

حلقه کرد و اسمش را

محبت نهاد ...و

کلیدش را دربحر آرزو ها

شناور نمود...!

 

نوشته شده در 2 Sep 2006ساعت توسط مهرانگیزساحل| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ