تبليغاتX
شبی درساحل
شبی درساحل

فریاد های خاموش سروده های من !

 

سروده های سرگردان من

درکوچه های دل

ازین گوشه  به آن گوشه

بافریادهای خاموش خود

بازبان بی زبانی شان

میخواهند فریاددهند:

میخواهند شکوه کنند :

ز آن خارهاییکه درگلهای باغست

زآن دختی که قلب مادرمیشکند

زآن جوانی که قلب پدرمیشکند

زآن همسر که همسر میکشدزآن عاشق که ترک وفامیکند

این ترانه های سرگردان من

باصدای خاموش خویش

مرامیدرند ومیکشند

آری! مرا ناگفته های دلم

آرام آرام میکشند!!!

 

 

نوشته شده در 13 Nov 2005ساعت توسط مهرانگیزساحل| |

 گمنام کتابی ام ...

خاموش و دوراز چشم مردم

ایکاش میشد :

تا گاه گاهی

هر انسانی با ورق زدنم

خاکها را ازبالایم میسترد

...وباگشایش اوراقم 

آتش درون سینه ام را

سرد وسرد ترمیساخت

آیا میدانید که درون سینه چه دارم ؟

این راازمردم دانا بپرسید .

ولی گاهگاهی آرزو میکنم :

ایکاش کتاب نبودم !

نوشته شده در 6 Nov 2005ساعت توسط مهرانگیزساحل| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ