تبليغاتX
 دختری ازشهر شب

قصه ی ازغصه ها

Bild in voller Größe anzeigen

 


ای اشک ! بیرون آ !...ودرگریبانم بریز.دلم خیلی گرفته. سوگند بر زلالی توکه امروز فقط تنها بتو نیاز دارم. بیا وبدادم برس ! ازین دنیا ومردمانش خیلی شکوه دارم. وقتی نشه ی مستی زیر پوست آنان خانه میکند زمانی که دود تاریک غرورچشمان شانرا کور میسازد چرا آگاهانه ولی باچشمان بسته هرروز دل هزاران دلدار را میشکنند؟ منهم یکی ازآن شکسته دلانم ! که باربار این دل شیشه ی ام شکسته وشکسته ...چراباید جغد افسردگی همیشه بربام زندگیم آواز دهد؟ آیا کلمه ی به اسم نشاط نمیتواند حداقل یکبار مستقبل راه زندگیم باشد؟ این دل شکسته ی من فریاد میزند: هزاران دل را به ماتم خواهم نشاند. هزاران گل شاخه هارا از بوته جدا کرده در کوره های آتش خواهم سوزاند.فریاد را درگلوها برای همیش خفه خواهم ساخت و آسمان را باآن عظمتش فرش روی زمین خواهم ساخت تاباشد که ذره ی ازخشم یک دل شکسته را احساس کنند.

ازماحذرکنید که مادل شکسته ایم
خاکستریم وبرسرآتش نشسته ایم (?)


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


دوستی

                                           

پرسید : چقدردوستم داری ؟

گفتم : به اندازه ی خوشی های دنیا !

گفت : خیلی کم است !

گفتم: پس

 به اندازه ی غم های دنیا !

سکوت کرد گویا ازپیوند کلمه ی (غم ) کنار (دوستی) رنجید ...

بابیچارگی گفتم : چکنم منی فرودست ؟ چونکه چیزی را به اندازه ی

 بزرگی غمهای دنیا ندارم  !

 


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


سرتاج خیالاتم...

                  

تو کیستی ؟ خود؟ویا جسم شیشه ی سرتاج خیالاتم ؟
کیستی تو ؟ داستان بیان نشده ی کتاب ارزو ؟
ویا؟  نوای خاموش قلب عاشقم ؟
توکیستی ؟ شکست فریاد غم درسکوت زندگی ؟
هرکه استی بیا......
بیا...ولی احتیاط کن !
که درچشمان ‍پرغزل میایی
من که اسیربودن دربند زلفانت رامیخواستم
چرا مرا دربندغم ها س‍‍پردی ؟
حال بیا
بیا تا سربدامانت گذارم
های های سر کنم
ای سرتاج خیالاتم !
سینه ی این کاغذ  نازک
برداشت داستان غمم را ندارد

فقط تویی که درددلم رادرمان شوی

پس بیا !
...بیا وبرگریه های دلم چادر بینداز !


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک





سال نو تان خجسته و بهارتان سبز باد !



  





 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


فریادزن ازافغانستان !

                                                                                      

زنی ازعقب میله های آهنین زندان خشونت ازافغانستان فریاد میزند >

 

 من آن زن افغانم که شنیده ام روزی دارم بتاریخ ۸ مارچ ! یعنی چه ؟؟

 من که به

چهاردیواری رنج اسیر وبه حلقه ی شوم خشونت پا به زنجیرم ! من از

 

 مزایای این روز بیخبرم ...ولی تو ای خواهری که این روزرامیشناسی

  خواهری به

 

زندان نشسته ات را نیزازبندها آزاد کن !

 

 

دست ما کوتاه وخرما برنخیل

پای مالنگ است و منزل بس دراز


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


انتظار

                        

ای ساکن شهرخیال من !

بیا...

بیا تا ازگرمای نفسهایت

هیکل سرد تنهاییم

آب شود ....!

***********************

آنجا که درد است ...همانجا (شعر) است.

آنجا که زندگی - تکرار مرگ است...

همانجا (عشق) است .

اما کس چه میداند که همین...

تمناهای زندگیست ؟


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


اگرمن خدابودم.....

اگرمن خدابودم : ...ای آفتاب سعادت !ترانبخشیدم .وقتی آن زن افغان بتو ضرورت داشت -طلوع نکردی . ای لحظه ها! هرگزنخواهم بخشیدتان! زمان ظلم وستم برزن افغان ...به کندی میدویدید - ای خوشی ومستی ! شماهم درقطارنابخشیدگان خواهیدبود- به ضرورت هنگام زن افغان ...که بیقرار دیده برره تان دوخته بود ...درش رانکوبیدید - ای مرد ! ترا که هیچ نمی بخشم! جسم ظریف زن افغان...زیر شلاق هایت ...خیلی خسته شده ! ای فرزند ! توهم نابخشیده خواهی ماند ...وقتی مادرت صدات زد ...بیشرمانه (اوف) کشیدی ! حال آن زن خفته است آرام ...آرام وراحت ازرنج ودرد ...بیباک ازشلاق و اوف ....آسمانش سقف چکان گلی - وزمینش برف است ! بیباک از برف وچکک ...بگذاریدش بخوابد...اوخیلی خسته شده ...حال ای آفتاب خوشبختی ! هرقدر داغ میتابی بتاب! ای خوشی ها ! باهرشتابی که دارید بیایید دیگراو محتاج نیست . ای بلبلان ! هرچه ترنم دارید نجوا کنید...نوای روانبخش شما ...دیگر دروی اثرندارد! چون خستگی تن آن زن ...خیلی بیشتر ازآنست که شما ازخواب بیدارش کنید! پس بگذاریدش ! که خیلی راحت خفته است !


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


افغانستان و دو عاشورا !

بادوستان همدلم قرار گذاشته بودم که دیگر پست های حزین را بخوانش شان قرار ندهم - ولی نتوانستم .ناشادکجارود که شاد شود // ازقیدوبند رنجها آزاد شود .ای هموطن ! ای همصدا ! وقتی شاهد گریه های اطفال معصوم افغانستان که از طرف دولت اسلامی ایران ردمرز شده اند وبرف سرد وظالم فرش راه شان شده ازطریق تلویزیون جهانی آریانا شدم دیگرنتوانستم شاد باشم وشاد بنویسم .قطره قطره اشک شدم وذره ذره آب ! خواستم چند سطری بنویسم تا بدین طریق بتوانم چیزی را بنام (نوشته) همراه وهمصدای اشکهایم داشته باشم :

های های جناب آیت اله ها ! به فریاد یخ زده ی اطفال معصوم وردمرز افغان گوش دهید !!!

شما امروز شهادت امام حسین نواسه ی پیامبرخدا را عزا گرفته اید آیا میدانید که همان حسین رحم وشفقت داشت ؟ امروز درین سوگواری حسین (ع) - درین ایامی که زمین ودرودیوار شهر هرات شاهد سردترین ایام زمستان زیر- ۱۶ درجه است خود نیز میگیرید چونکه جایی درآغوش ندارد تا به گرمی اش- این معصومین ومظلومین را پناه دهد.کجاست آن غریب نوازی شما که اولاده ی حضرت رسول خدارا بنام امام رضای (غریب) میپرستید ؟ بس کنید ! دیگر دست ازین بیرحمی بردارید ! امروز افغانستان شاهد دوعاشورااست وما افغانها دوعاشورارا به نوحه نشسته ایم. اشکهای سرد آنان را که در باطن سوزوآه دارد ببینید ! نشود که روزی همان اشکها - بحری شود که جابرین و ظالمین درآن غرق گردند وبرای نجات شان نه کدام ساحلی باشد ونه کدام ناخدایی ! فریاد یخ زده ی این کودکان مجبور- آتش سوزنده ی درخود نهان دارد نشود که همان ( آتش دوزخ ) باشد برای سوختاندن ظالم واجر ظلمهای او !!!


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


سلام بردوستان !

با سلامی به زیبایی لحاف  سفید برف روی شهر کابل به تمام دوستان نازنینم وفرهحیختگانی که همیشه

دروازه این غمسرا را بامحبت کشوده اند و اکثرآ مرا توصیه نموده ونظرات پرلطف شان را

 نوشته اند که : من باید از غمها نه بل ازخوشی ها بگویم وبنویسم و...اما من خود درحیرتم که

هرباریکه قلم بدست گرفته ام تا احساسم را به رشته ی تحریر درآورم ازآن سطور دلخور آفریده

 شده... واین بار به دوستان عزیز وصاحبنظرم وعده میدهم که دیگر غم نویسی ها را کنار گذاشته

 و داشته های را به خوانش شما دلداران ادب قرار دهم تا لااقل اندکی آهنگ شاد رامحتوآ باشد

(گرچه تااندازه ی مشکل است چون دست خودم نیست  ).

 تاآندم - یک رباعی و یک کوتاه سروده... فدای حوصله مندی شما ! مهرانگیز

                                    

                

ای نازنین بگو که تمنای کیستی ؟

دلبرده ی کی - زیب غزلهای کیستی ؟

دردفتر غزل ودل واژه های عشق

تصویر یک حکایت زیبای کیستی؟

قسم به بنیادگر اشک ولبخند که آب چشمانت را باآتش لبانم خشکانیده - وگل لبخند را در جنت سرخ لبانت میکارم !


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


تنهایی -

                    


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


عید مبارک

ایام عید سعید اضحی را برای تمام دوستانی که بامحبت این دلخانه را میگشایند و همچنان برای هموطنان عزیزو عموم مسلمانان جهان صمیمانه تبریک میگویم .

           

                                                                   


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


سوگند...

...ویکباردیگر شاید هم برای آخرین بار... چون عابری از کوچه خیالاتم گذشت......و آن لحظه من به تپش های قلب خود سوگند خوردم که دیگر دروازه دل را برایش نگشایم !


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


بگو دنیا ! چه میخواهی ؟

مینویسم تا نگیریم

...وخود میدانم که نوشته هایم همه بی ریشه اند و بهانه برای نگریستن!

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

آه ای دنیا !

بگو دیگر چه میخواهی ؟

هزاران قناری خاموش درگلویم خفه کردی

توازجریان من بی پروایی

...ومن از انجام تو بیخبر !

بامن که چه ها نکردی ؟

بگو دیگر چه میخواهی؟

عشق من افسانه نبود

اما چه افسوس که درمیان خاطرات

افسانه اش ساختی!

مرا درکوچه های ناکجا

به دنبال پری ِ ازبال آرزوها

رها کردی

بگو دیگر چه میخواهی؟

دلهای پرارمان سکوتی دارند

سکوتی بالاتروپرغوغاتراز فریاد!

و تو از فریاد وارمان بی خبر

...آسمان را هم میگیریانی

که اشک هایش به مهمانی پنجره های کلبه ام میاید

زمین رامیشگافی

وهزاران ناشگفته گلهارا

به سان گل شمشاد

 همبستر خاک میسازی

بگو دنیا بگو !

بگو دیگر چه میخواهی ؟

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 به خواهش یکی ازدوستان خوبم - طرح کوتاهی راکه دوسال قبل درمورد بهترین وارزشمندترین موجود روی زمین (مادر ) نوشته بودم وبه سایت (مادر ) هم چاپ شده بود اینجا گذاشتم تا بامرور این سطور شکسته - لحظاتی چند عبادت مادر را نموده باشیم : مهرانگیز

Your Image Thumbnail

 گفتم :مادر !

گفت : جانم !

گفتم: درد دارم!

گفتا : بجانم !

گفتم : خسته ام !

گفت : پریشانم !

گفتم :کجا بخوابم ؟

گفت : روی چشمانم !

گفتم : گرسنه ام !

 گفتا: بخور نانم !

...و یکبار هم نگفتم : ای مادر! من خوبم - خوشم -شادم ! همه اش از درد گفتم - همه اش از رنج گفتم .ای وای بمیرم برایت مادرمن !

 


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


ساحل و تنهایی...

                
                                   (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•

                            هیچکس تنهاییم را حس نکرد

                                (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•


_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_*** ***
_***__هیچکس تنهاییم راحس نکرد***
__***___________________***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


ببخش مرا...

ببخش مرا که درآب - آتش زدم

ببخش مرا که یک - دو قدم تا سکوت را ندیدم

ببخش مرا که لاله ها را پرپر کردم

ببخش مرا که مفهوم ژاله سبز را ندانستم

ببخش مرا که قطرات باران را نبوسیدم

ببخش مراکه زیبایی دنیایت را ندیدم

ببخش مرا که چشم نبستم و...دست نکشودم

 ... تا رنگها را دراختیار روح قرار دهم 

تاکه روح ازآن کهکشانی سبز میساخت

..ویاشاید آفتاب آبی

ویا هم سنگهای نرم ورنگین تراز رویا !

ببخش مرا که پرنیان واژه هایت رااحساس نکردم

ببخش مرا که ازترس ازدست دادنت

زیرسایه بودن ء دستان مهربانت را ندیدم

آخر اینهمه اقتضای عشق بود ... اما من ندانستم

پس نگارا ! ببخش مرا...

چونکه من زبان عشق را بیگانه بودم !

 


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


بن بست

بشنو همسفر...!

این ره نا انجام ما

منزلش  کجاست ؟

به یک بن بست کور...؟

...ویابه آسمانی که

درزبان سکوت ستارگانش

ندای خدا نهفته است ؟

 


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


عیدمبارک

                                                                               

                                

 

 

 

 گرمترین وصمیمانه ترین تبریکات به پیشواز عیدسعید فطر حضورفردفرد دوستان مهربان - هموطنان نازنین و...ویژه مسلمانان جهان !

                           ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫   

میگویند: (شبنم) اشک گل است

ولی اشکهای من درگریبان

تصویریست ناتمام...

از قاب شکسته ی (هدیه )ی زندگی...

                                                                            


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


...برگزیده های برای دوستان

                                                   

 طاعات منکران محبت قبول نیست

 صدبار گربه چشمه ی زمزم وضوکنند

 

زهوشیاران عالم هرکه رادیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

مگررسوای عشق ازمردم عالم غمی دارد

که عاشق گشتن و رسواشدن هم عالمی دارد

یکدست به مصحفیم ویکدست بجام

  گه نزد حلالیم وگه نزد حرام

  مائیم درین گندم ناپخته - خام

  نه کافر مطلق - نه مسلمان تام

 برخیزوبیا که حجره پرداخته ام

 وزبهرتو پرده ی خوش انداخته ام

 بامن به شرابی و کبابی درساز

 کین هردوزدیده وزدل ساخته ام


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


غروبی بی طلوع...

                               

 کیم من ؟

یک غروب بی طلوع

آشفته ی ازجنس جنون

آواره ی ازدیارتردید

قاصد لحظه های تلخ

سطوری از اوراق تنهایی

غرش ابرسیاه وبی پناه

تابشی از جنس غروب

ساحلی بی دریا...

همصدای اشک...

همزبان غم...

همنوای درد...

پرفریادترازسکوت

بغضی ناترکیده

غروبی درطلوع...

زاده ی ایام سرد وسکوت

یک فریاد بی صدا...

یک پیدای ناپیدا !

درد بی درمان عشق

آری! من یک غروب بی طلوع ام !

 


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


عطرگندم

       

به ستاره ها راز دل گفتم تا که ازروشنایی جهانتاب خویش

 اندکی روشنی درمسیر تاریک راه زندگیم بپاشند - گفتند : قسم

 به عطر گندم که تاآن بالا ها بمشام مان میرسد روشنی مان

 درجاده سیاه زندگیت جلوه ء نور کمتر دارد !

 

به مرد مذهبی سفره دل گشودم تا باشد که ازکتاب مقدس خویش

 رهنما ونور پرداز سفر ناکجای من شود... گفت : سوگند به

 فسق زمانه که زدودن مهر سیاه وعمیق از سرراه زندگیت

 ازحوصله کتاب مقدس بیرون است !

 

شاعررا گفتم تااز لابلای سطور امیل گونه ی اشعار و واژه

 های صدف چین سروده هایش کلمه ی را بنام روشنی برره

 سیه و نامعلوم سفر عمرم آشنا سازد - گفت : قسم به فساحت

 سرزمین شعر- که چنین واژه ی در دیوان ندارم !

 

پس به کی رو آرم ؟ به کی بگویم ؟ و کی را بجویم رهنمون

 روشنی راه خود ؟

 

بالاخره خود هم ندانستم که زمانه از من چیزی میخواهد

 ؟ ...ویا من اززمانه ؟؟؟

 

 


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting