تبليغاتX
تلاوت سبزشبنم
 

سفرکوتاهی به کابل جان! (طنزگونه)

 

پس از سالیان زیادی ستاره بختم بل بل کرد ومن بعد از 20 سال رونده ء وطن شدم. درین سفر یکی ازدوستان نزدیکم بامن همسفر بود.خوب اینکه درطیاره تمام مسافرین همه اش هموطنان ما بودند خیلی خوشایند بود وقتی پا در میدان هوایی بین المللی کابل گذاشتیم تمام مسولین / منسوبین از رئیس گرفته تاجوالی چه یک اسقبال وپیش آمد خوب وجانانه ی ازما کردند...خصوصآ که فهمیدند از خارج آمده ایم خو زیادتر...!من که اصلآ میدان هوایی کابل را نشناختم مانند تمام وطندارانیکه بمجرد رسیدن بخاک وطن... خاک را زیارت کرده بودند منهم دستم را بخاک زده و آنرا سرمه ء چشمانم کردم. خوب ازمیدان بگویم نام خدا آبادتر بنظر میرسید.دکانها ورستورانت برزیبایی میدان میافزود.صرافهای محترم با میزک هائیکه درمقابل شان گذاشته شده بود بندلهای پیسه راکه بچشم آدم خیلی خوش میخورد بخاطر تبدیل اسعار روی میز گذاشته بودند.قصه کوتاه که یکی از دوستان خیلی خوب ما که درسالهای تعلیمی باهمدیگر هم صنفی بودیم قرار وعده ء قبلی به استقبال ما آمد ومارا به موترک نیمه قراضه ء (کورولا)ی خود تا دروازه هوتل رساند.ها راستی گپ مهم اینکه ازمیدان هوایی تا دروازه هوتل از بسیاری مناطق شهر کابل تیرشدیم. هرطرف نام خدا جمع وجوش مردم بود...خورد وکلان همه وهمه مصروف کاروبار خود بودند/خرید وفروش دردکانهای کهنه وجدیدی که درین سالهای آخر آباد شده واکثرآ لباس فروشی ها را لباس های هندی وپنجابی پرساخته بود فیل را بیاد هندوستان می انداخت.چیز جالبی که بر دلچسپی شهر ومردم میافزود این که پسربچه های زیر سن 13/14 هرکدام باخود موبایل داشتند وازین دیگرش بشنو که گدایگر های شهر که ازصبح ملا اذان گرفته تاشام تاریک بخاطر پیداکردن یک لقمه نان الا هو میزدند چه موبایل های دردست داشتند که انسان حیران میماند.این وطن ما ومردم ما هم خیلی خوب وبامزه اند.عبور از مقابل شیریخ پزی ها وکباب فروشی های شهر که بویش دماغ انسانرا نوازش میداد خیلی کیف داشت چون آهنگهای هندی ازهردکان بگوش میرسید و بر جالبیت ماحول میافزود.گپ قابل پریشانی اینکه این سرکهای جنگ دیده وزخمی کابل آنقدر خراب شده  بود وکپرک داشت که با هر تکان موتر غذا را زودتر درمعده آدم هضم میساخت اینطور بنظر میرسید که مسولین شهر همه گی هنوزهم درخوابند.فضای ناصاف وخاک آلود شهر انسان را مایوس میساخت.درشهر آنقدر خاک باد بود که مرا درداخل موتر سرفه گرفت ناچار دستمال خودرا ازجیب بیرون آورده وبمقابل دماغم گرفتم. بلندمنزل هاییکه سرمایه داران ما نام خدا باصد کش وفش در هرمنطقه ونواحی شهر کابل آباد کرده اند منظره ی زیباو جالبی داشتند. جالب بودنش درین بود که درپهلوی هر بلندمنزل تازه نفس تعمیرکهای خیلی کهنه که عمرشان شاید بیشتر ازعمر من مینمود قرار گرفته بود.و جالب  دیگر اینکه تپه های اطراف سرک که از خاکروبه ها و کثافتهای منازل رهایشی که توسط شهروندان کابل ساخته شده بود انسان را مایوس میساخت . آخر گناه ء مردم بیچاره هم که نیست پس همین کثافات را بکجا بیاندازند ؟؟؟ شاروال که بخواب مرگ فرو رفته و بقول یکی ازدوستان کرزی هنوز هم مصروف شماریدن پولهای زیر زده گی خود است. خوب . رفتیم ودر هوتل اسباب واثاثیه خودرا جابجا کردیم. هرروز ازهوتل بیرون میرفتیم و تمام شهر کابل را میگشتیم . همین خاک ما ومردم ماهم خیلی خوب وبامزه اند.در چاراطراف ما همه گی افغانی صحبت میکردند از هوتلی گرفته تا تکسی ران و بوت فروش و ترکاری فروش جوالی /قصاب / ملا ...همه وهمه فارسی گپ میزدند که اینهم ازجمله نعمت هایی بود که درین 20 سال از لذت آن درملکهای خارج بی بهره بودیم. بچندین خانه ء دوستان وفامیلهای رفیقم مهمان شدیم درهر جا صفا بود ومهمان نوازی ...قدر بود و عزت... بیادر چیزهای بود که ازدیدنش آدم من من گوشت میگرفت .حتی یک نوع غذا راهم که برایت میپختند ومقابلت میگذاشتند تمام اعضای خانواده به بسیار صمیمیت دور دسترخوان جمع شده وغذارا بابسیار لذت همراه با مهمان نوش جان میکردند.نام خدا این چاینل های تلویزیون چقدر زیاد شده وبه هر کدام آن چندین سریال هندی نمایش داده میشد وبعد از آن تبصره ء طولانی فامیل ها درمورد سریال مرا بیاد سریال دولهن می انداخت که زنهای افغان در اروپا را چقدر معتاد ساخته . ارمان شنیدن اخبار درتلویزنهای کابل به دلم ماند . درهیچ خانه ای خبر از شنیدن خبرها نبود .گاهی بدلم میگفتم ما ازینها کرده خوب استیم بفکر مردم ووطن استیم ..اما گاهی چرت میزدم: او بیادر ! همی مردم بیچاره سالها درمابین جنگ بودند خبرشنیده فیر شنیده انتحاری دیده دلک های شان کفید بگذار که کمی به همین سریالها غم خودرا غلط کنند. 20 روز مثل 20 ساعت برما گذشت ...حال دوباره به آلمان آمده ام اما تمام هوش وحواسم رادر وطن ماندم ...درکابل... درکابل جان ...درکابل زیبا . بیایید برادرا که همین کابل را بنام ( کابل جان ) مسمی کنیم.قربان کابل جان... قربان وطن !


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


ای اشک...


ای اشک ! بیرون آ !...ودرگریبانم بریز.دلم خیلی گرفته. سوگند بر


زلالی توکه امروز فقط تنها بتو نیاز دارم. بیا وبدادم برس ! ازین دنیا


ومردمانش خیلی شکوه دارم. وقتی نشه ی مستی زیر پوست آنان خانه


میکند زمانی که دود تاریک غرورچشمان شانرا کور میسازد چرا


آگاهانه ولی باچشمان بسته هرروز دل هزاران دلدار را میشکنند؟ منهم


یکی ازآن شکسته دلانم ! که باربار  شیشه ی دلم شکسته


 ...چراباید جغد افسردگی همیشه بربام زندگیم آواز دهد؟ آیا


کلمه ی به اسم نشاط نمیتواند حداقل یکبار مستقبل راه زندگیم باشد؟


این دل شکسته ی من فریاد میزند: هزاران دل را به ماتم خواهم نشاند.


هزاران گل شاخه هارا از بوته جدا کرده در کوره های آتش خواهم


سوزاند.فریاد را درگلوها برای همیش خفه خواهم ساخت و آسمان را


باآن عظمتش فرش روی زمین خواهم ساخت تاباشد که ذره ی ازخشم


یک دل شکسته را احساس کنند.



شگفتن گل صدا ندارد


شکستن دل شفآ ندارد(؟)


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


ما افغان استیم (طنزگونه)

         عزیزانم سلام . اینبار برعکس پست های قبلی خواستم تا لحظاتی چند شمارابخوانش طنزگونه ی مصروف بسازم .امیدوارم که ضایع وقت نازنین تان خالی از کیف نبوده باشد. مهر

حاجی قطب الدین که قبلآ درکابل مردصاحب رسوخی بود امروز هم باهمهء اهل وعیال خود که دریکی

  ازکشورهای اروپایی بسرمیبرد نام خدا همان پرانسیب خانوادگی خودرا حفظ کرده .از بی بی حاجی همسرش

 گرفته تا آخرین عضو فامیلش که نواسه چهارساله اش  است به فرمان بابای خود استند . این خانواده نام خدا

 26 نفری چه پسرانش چه دامادانش چه دخترانش و چه عروسانش حتی نواسه هایش  که دختر استند بدون

 اجازه بابه کلان یک قورت آب هم نمیخورند.چه رسد به اینکه این دختران کمی لباس آزاد بپوشند و...چون

 نصایح بابای شان درگوشهایشان همیشه مثل زنگوله شرنگس میکند : جان بابای خود ما افغان استیم ما اجازه

 نداریم که مثل اروپایی ها باشیم . لباس پوشیدن آستین کوتاه و یخن لچ آبروی ما را نزد مردم میریزاند ...ما

 افغان استیم و اجازه نداریم که دختران ما باپسران دوست شوند عین بی ننگی ماست کلاه ما به زمین میخورد

. ماافغانها اجازه نداریم که وقتی خدای ناخواسته سیاه سرهای ما بیوه ویا هفت کوه سیاه دربین طلاق میشوند

 دوباره ازدواج کنند چراکه گفته اند : خدا یکی ...شوهر یکی ...و...و...

 

شایعه ی جدایی یکی ازپسران حاجی محمود دوست صمیمی حاجی قطب الدین که بنابر مخالفات بیش ازحد

 دوهمسر اتفاق افتاد درشهر چون بمب انتحاری ترکید. 2 ماه ازین جدایی نگذشته بود که خدایارجان  حاجی قطب   الدین

آنقدر زیرپوست حاجی محمود جای گرفت که حاجی محمود حاضر شد برای پسرش بزودترین وقت خواستگاری زن

 دوم را بکند . حاجی قطب الدین که گپهای مفت نزده بود  آنچنان در گوش دل حاجی محمود کارکرده بود که

 خودش گاهی وقت باخود تکرار میکرد : حاجی قطب راست میگه ... قهر خدا میایه همی بچه نان خوردن کار

 داره ...کالا شستن کارداره... خانه پاک کردن کارداره ...هزاران خواهش جوانی داره ... راستی که وقتی طرفش

 سیل میکنم دلم برش تکه تکه میشه...باید مه ای بچه ره هرچطور شده زن بتم . دختر جوان حاجی محمود که

 شش سال از جداشدنش باهمسرش میگذشت و این دختر بیچاره دوباره خانه والدین خود آمده وهمیشه خدمت

 شان را میکرد روزی بایکی اززنهای روشنفکر افغان که درنزدیکی شان زندگی میکرد درکوچه سرخورد ...زن

 همسایه بعد از احوالپرسی به دختر حاجی محمود گفت .زرمینه جان پدرت حاجی صاحب به بفکر زن دادن

 برادرت است آیا درین شش سال به تنهایی تو هم لحظه ای فکر کرده ؟میدانی که مردم شهر بخاطر این موضوع

 چقدر حاجی صاحب را ملامت میکنند ؟ پسرش بخاطریکه مرد است باید زود ازدواج کند... اما تو که یک زن

استی باید تا آخر عمر تنها بمانی بخاطریکه زن استی...اوفففف ... ای داد و بیداد از یک بام و دو هوا   !!!


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


سپاس ازعشق


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


نوروز مبارک...



سال نوتان مبارک

...نوروز تان خجسته ...

و بهار تان سبز باد.


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


باز آ !


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


        








 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


ابرتشنه


من آن یکی ابر تشنه ی ام


که سیراب شدنم را

ازاشک چشم عاشق

خیرات میخواهم

              *****************************

گله ازمرگ ندارم آنچنان

...زندگی خود میکشدم باربار




 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


سپیده ها


یکی دستم گرفت دردستش...


...ومن به او


ازجام لبانش


تا به آتشگهء آغوشش


غزل خواهم خواند !


*********


چرا کسی بمن نگفت ؟


که زندگی


اشتباهء


ابروبارانست ...


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


سال نو میلادی برای عموم بشر خجسته باد


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


ابر اهنگ باریدن دارد



دامن اشکها را رها کرده بودم...


از زیبایی ها دنیایی آراسته بودم


زمانیکه شبهای سفید( الستر) دردل تاریک رخ


 
 سوم سیه شدند


همان اشکها دوباره تنهایم نگذاشتند ومرا همدم و

 همراه شدند


پس :


بدیدن من اگرمیایید باچتر بیایید


...باران بسیار است .


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


 

عیدقربان...مبارک برهمگان !


  eid song




 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


خدا نیکوست

میترسم اگر از خدا فاصله بگیرم ......خدای من آینه ی قامت نمای


زندگی منست . اما نه ! نمیخواهم میان خود ودوست خط فاصل بکشم .


حضور حضرت دوست  عطرو طراوت زندگی من است . صبر


واستقامتی که او بر من آموخته  تنها وسیله ی منست که در نبرد


روزگار باهیولای سرکش زندگی میجنگم . زندگی یعنی زیستن در نبرد


باهزاران خصم ! زندگی یعنی قامت بلند آرزوهارا بردوش کشیدن در


کویر ! زندگی یعنی بدنبال خانه ی دوست ره سپردن ...ودل را برشاخه


ی سیب آویختن ! آری ! من از او هستم  ومیخواهم بااو باشم ودرکنار


او باشم . اندوه ناسروده ام را  ... غمهای گره خورده ام را دردامن او


بیفشانم که ...او محرم راز است !


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


رمضان مبارک


مقدم پاکیزه ی ماهء مبارک صیام را ازصمیم قلب بتمام


مسلمان گیتی بویژه مردم مسلمان افغانستان عزیز


مبارکباد میگویم . طاعات وعبادات تان قبول . به آرزوی


صحت وسلامتی کامل تان !



 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


شام نیلی ( وین ) از اشعاردری ستاره باران شد

     

شنبه شام - 8 اگست 2009 برای نخستین بار شب


شعربانوان افغان که به ابتکارودعوت صمیمانه ی انجمن


همبستگی بامهاجرین افغان دراروپا وکانون فرهنگ


افغان دراتریش بنایافته بود یکی اززیباترین وپرخاطره


ترین شبهای فرهنگی برای بانوان شاعرافغان وعاشقان


شعر بشمارمیرود. این شام زیبای شعر که به زحمات


بی شائبه ی نام آشنای فرهنگی محترم آقای غوث


الدین (میر) وهمکاران شان تزئین یافته بود فرصتی


خوبی بود تا شاعرزنان افغان زیریک سقف که درفضایش


عطر صفا ومحبت / شعر وترانه ودیدوبازدید قلم بدستان


بمشام میرسید باهم باشند.محفل شعر به گردانندگی


شاعره ی خوشنوا بانو فریباآتش صادق آغازیافت


.مهمان ویژه که نقش داور را درین شام شعربه عهده


داشت دانشمند محترم آقای لطیف ناظمی بود.درشروع


پیامهای تبریکیه ومقالات فرهنگی توسط فرهنگیان


والاقدر خانم نجیبه هوتکی - خانم سیمین مشرف -


خانم همایوسفی - خانم ملکه سعید وخانم شهره قائم


مقامی( اشتراک کننده ی افتخاری ازکشورایران) قرائت


شد.متعاقبآ بانوان شاعر وعاشقان شعر وسرود هریک :


خانم عزیزه عنایت - انجیلا پگاهی - صنم عنبرین - فریبا


آتش - خالده نیازی- مژگان ساغر - مهرانگیزساحل -


صالحه وهاب واصل - زرغونه ژواک - نظیفه یعقوبی -


سلطانه وهاب - اشعارشانرا به آوازهای گرم


وپراحساس خویش به سمع حاضرین درمحفل رسانیدند


که با کف زدنهای ممتد و استقبال داغ روبرو شد.


تقدیرنامه ها وسپاسنامه هاییکه ازسوی میزبانان محفل


قبلآ درنظر گرفته شده بود توسط محترم آقای (ناظمی)


ومحترم (اقای میر) به مستحقین آن اهدآ شد. محفل


بااجرای کنسرت خانم زهره جویا وجوانان مستعد افغان


دراتریش پایان پذیرفت !





 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


بنام ان خدائیکه ابری راگریه داد تا گلی رابخنداند

            http://www.orangerie-shop.de/ores/ecards/Natur/Blumen/Mohn_Blume.jpg

خواستم تا بشما نازنین هایم از لبخند بنویسم که رفته... تا بیاید.!!! از

خوشیها ...که  چراعمرشان  اینقدرکم  است... از


زیبایی طبیعت که رازش درچیست... ازینهمه بیرنگی هاییکه درخون

انسان پیداشده ...از لبخند زیبای انار که دل بیچاره اش چقدر خونین

است...ازکوچ جاودانی عشق واقعی ازسرزمین دلها...


ازینهمه صبری که خداوند دارد...از چراها ونمیدانم هاییکه دردلم طوفان

کرده ....کسی ازفردا چه میداند ...? نمیدانم


وبسا   پرسشها تپش ها  وتلاطم های دیگر که دردل بیکسم موج میزند


وپاسخ همه یشان همانا نمیدانم است...اما قلم

یاری نوشتن را نمیدهد چون امروز قلم به


پاسخ دادن اینهمه سوالات اشفته عاجز

مانده . پس به یک سلام برای

شما عزیزانم اکتفا میکنم که ان سلام را


از چند شاخه گل به ارمغان گرفته ام .


س = سنبل

ل = لاله

ا = اقاقیا

م = مرسل


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


لحظاتی چند باموسیقی زیبای قطغن زمین کشور عزیز

عمرشریف ورامین شریف



الیاس شهنا




 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


زندگی برایم آموخت چطورگریه کنم اما اشکهایم هرگز بمن نیاموخت چطور زندگی کنم

                          


...وتو که بمن عشق ورزیدن را آموختی ...پس

چرانیاموختیم فراموش کردن را ؟

         


 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


دوپرنده

                            

           

دوپرستوی تشنه

بر فرازرودخانه ء عشق

به پروازشدند

رفتند...ورفتند

اما تشنه لبان برگشتند

چونکه آب بحر خشکیده بود !





 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت


هشتادوهفت روز بیقراری...

                          

87 روز بیقراری


دلم تنگ شده ازتکرار لحظه ها !

درصدای سکوت غرق شدم...و...

اندیشیدم ازابتدای خلقت

تا به روزهای نیامده !

لحظه ی عروس جاودانی دریا شدم

وغرق به خواب چشمانت ...

که از آب آبی تراند !

ولی مرا چه دخلی بچشمان تو ؟

به زلفات رفتم وشب شدم

که ازشب سیه تراند ...

رفتم بیاد دنیای بوسه هات

که آنزمان تاستاره ها مرا ربودند!

صدای پای بهاربگوش میرسد

نازبو ها حدیث عشق مرا

بگوش بهار ... زمزمه میکنند

ولی مرا چه حاجت به بهار ؟

دلم تنگ است ازتکرار لحظه ها ...

از 87 روز بیقراری...

مراببخش ازین جرم بزرگ (دوستی)

خسته ام من ...

خسته ازسفردلگیر زندگی !

87 روز بیقراری ...

چون شبهای تار برمن گذشتند.

مرا ببخش !

مراببخش ازین جرم دوستی !!!

















 

نوشته شده توسط مهرانگیزساحل در ساعت موضوع | لینک ثابت



خطاطي نستعليق آنلاين اففاقانعغی